تبليغاتX
head> غبار پشت شیشه میگه رفتی...

کوچه ی بی کسی....!!!

کی گفت بیای ؟کی گفت بری

دلم که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟

کي گفت بياي تو قلبم و مهمون ناخونده بشي؟

کي گفت منو صدا کني با اون چشات نگاه کني

قلبم و از جا بکني بعدش اونو رها کني

کي گفت يواشکي بياي تو قلب من پا بذاري

کي گفت بري و تا ابد رد پاتو جابذاري

کي گفت منو شکار کني شکارت و رها کني

صيدت و تنها بذاري صيد ديگه شکار کني

کوه غرور بودم کي گفت بياي و مجنونم کني

کي گفت که تو حصار غم اسير و زندونم کني

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

کي گفت که از چشاي من خواب و بدزدي و بري؟

کي گفت پريشونم کني٬ کي گفت بری؟کي گفت بري؟

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

درنهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اوازه شباهنگ

یادم امد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این اب نظر کن

اب ایینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو تشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم تو صیادی و من اهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زدو بگریخت

اشک در چشم تولرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم

 

به خداوندي خدا دوستت دارم

اي تو فرشته قلب شكسته من ، اي تو گلدسته اين دل عاشق من

به خداوندي خدا دوستت دارم

اي تو زيباترين زيبايي ، اي روياي بيداري
به خداوندي خدا دوستت دارم

اي بيقرار دلم ، اي تك درخت دشت سرخ قلبم ،
به همين لحظه هاي مقدس عشق قسم دوستت دارم

اي آنكه چشمت باراني است ، اي تو كه روحت شادابي است ، و
رگهايت از خون محبت جاري است
به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

اي مست اين جان خسته من ، اي چشمه جوشان اين قلب بي طاقت من ، اي مهتاب اين

شبهاي بي تابي من به آن
چهره مقدس عاشقانه ات قسم دوستت دارم

اي ساحل اميدم ، اي موج بي قرارم ، اي كوه پر غرورم ،
اي سبزي بهارم به همين چشمان

پر اشكت قسم دوستت دارم

اي زندگي من ، اي آغاز من ، اي سرآغاز من ، اي فرداي من
به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

نمي دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كني كه
دوستت دارم

بيشتر از هر زماني ، بيشتر از هر لحظه اي تو را ميخواهم و براي
ديدنت بيشتر از هر لحظه اي بيقراري ميكنم

 


 

نوشته شده توسط یاس تنها در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت


چه شاعرانه در سکوت سایه های مرگ در شب تنهایی و غربت از تو می گویم . دفتر شعرم آغازش از تو و پایانش ا

 به نام انکه ابر ها را گریان افرید تا گلها لبخند بزنند 

سلام سلامی چو بوی خوش مهر ماه !! (البته نمی دونم چرا من امسال بویی احساس نکردم..!!)
خیلی دلم می خواست زودتر از اینها اپ کنم اما نشد
قبل از هر چیزی از همه ی شما دوستای گل و عزیز خودم ممنونم که همیشه پیشمید و با نظر هاتون همراهی و همدلی خودتون و نشون دادید
و من همیشه ارزوی بهترین ها رو برای شما که بهترینید دارم
دیگه مدرسه ها باز شد و من ممکنه کمتر بیام اما مطمین باشید که هر وقت اومدم بهتون سر می زنم امید وارم که شماهام من و تنها نذارید
همیشه موفق باشید

مدرسه ها باز شده
تنبلی اغاز شده

مدرسه ها باز شده همهمه بر پا شده          نزدیک پنجاه نفر تو یه کلاس جا شده
     پشت یه دونه نیمکت جای هف هشتا شده       با خرید کیف و کفش پشت بابا تا شده
    هزینه ثبت نام اندازه ویزا شده              به غیر انتفاعی تازگی ها باز شده 
   محله بالایی مثل اروپا شده              مدرسه ما ولی جای کچل ها شده
 

رازی بـگـويم امــشب رازی کـه بـس نهــان بود
راز هـمـان گـــلی را کـه سهـــم او خــزان بـود
روزی جـــوانــه بـرزد دانــه مـــيـــان گــــلـــدان
بــذری کــه آشـنـا بــود بــا گــريــه هـای بـاران
بــاران هـمـی بـبـاريــد تــا دانــه ساقــه سـازد
تــا رنــگ سـبــز گـــلــدان دلــهــای مــا نــوازد
ســاقــه نــمــو بـکــرد و بــرگـی ز آن بــرآمـــد
از بـــهــر ديــدن گــل صــبـر هـمـه ســر آمـــد
مــيـلاد گـــل رسـيـد و غـنـچـه ز شاخه سرزد
پـــروانـه ای در‌آنـــدم بـر گــرد شـاخــه پــر زد
غـنـچــه شـکـفـت و گــل شد اندر ميان گلدان
امـا دريــغ و افــسـوس گـــل در مــيـان زنــدان
خــانـه بــرای آن گـــل در پـشـت پـنـجــره بـود
فـــريـــاد او بــلــنـــد از هــر تــار حـنــجــره بود
زيــرا کــه پـشت شيـشه باغی پر از چمن بود
گــلـهـای پـيـچـک و يــاس گلهـای يــاسمن بود
شــد آرزوی آن گـــــل تــا بــلـکـه گـــردد آزاد
انــدر مـيـان گــلـها رقـصـد هـمـی شـود شــاد
بــا الـتـمــاس و خــواهـش بر بـاغـبـان نظر کرد
از فـــرط غـصــه و غــم از شــاپـرک حــذر کـرد
آبــی دگـــر نـنــوشـــيـد جـــز آب اشـک ديــده
افسرده گشت و مجروح چون شاخه‌های چيده
او در مــيـان گــلــدان بی کــس بـمـانــد و تـنها
شــد مــونـس دل او آن گـــريــه هــا و غـمـهـا
بـا آن هـمـه مـصـيـبـت شــاخــه همی بـپوسيد
آن گــل مـيان گلدان پژمــرده گـشت و خشکيد
آن باغــبـان نـدانست گــل از چـه رو بمــردست
در فــکـر او نـيـامـد آن غــصـه هـا بـخـوردسـت
(یاسمن) همی گفت رازی که در دلش داشت
تـو خـود ببين چــه بـذری بايدکه در کجا کاشت

 

گفت:((به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق شوم وعاشق بمانم؟))
گفتم:((وقتی عاشق شدی دیگر به کسی نگاه مکن تا عاشق دیگری نشوی.))
روز بعد که دیدمش دیگر نگاهم نمیکرد.علت را که پرسیدم گفت:
((دیروز عاشق شدم))

تقدیم به کسی که افتاب عشقش هرگز در قلبم غروب نخواهد کرد


 

نوشته شده توسط یاس تنها در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت