درباره وبلاگ

من یاس تنها که باغبونم گذاشت و رفت .
من موندم و خاطره های خوب و بد
این وبلاگم برای گفتن حرفای دلم ساختم
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
توی تنهایی شب
خستگی نشسته بود
یه گلی به نام ناز
که بودش همه نیاز
با خدای خود می گفت
درد دل یه دنیا راز:
"ای خدا دلمو نگا
که گرفته بدجوری
لحظه های تلخ من
می گذرن همین جوری
روزا رو آه می کشم
شبامم همش غمه
خدایا جواب می خوام
کمکم کن این دفعه"
گاهی بارون چشاش
میون نوشته هاش
می چکید دوون دوون
مثه یه جوی روون
گیسواش رنگ طلا
واسه اون سیاهیا
کرده بود چراغونی
جشن گرم ناله ها
تو نگاش طعم عسل
لباشم پر از غزل
می دونست تنها شده
از همیشه تا ازل
حس نرمی تنش
با طنین ماتمش
یخ می زد یواش یواش
خالی از داغ صداش
نازنین تر از یه خواب
توی آغوش سراب
شبنم خاطره هاش
موج می شد از توی آب
نازی باز ادامه داد
شعر می گفت، گریه می داد:
"خدایا یادت میاد
تو به من گفتی یه بار
خنده هاتو قدر بدون
یا بارون بشو ببار
حالا من یه عالمه
ابرمو پر از صدا
دوست دارم گریه کنم
با یه آواز، یه دعا
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سايت هاي مفيد
POWERED BY

script
language="JavaScript1.2">
function disableselect(e){
return false
}
function reEnable(){
return true
}
//if IE4+
document.onselectstart=new Function ("return false")
//if NS6
if (window.sidebar){
document.onmousedown=disableselect
document.onclick=reEnable
}
خوابیده بودم
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه
را می دیدم.![]()
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
زندگی کنم.![]()
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟![]()
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
بدوش کشیده بودم !!!
و من چقدر خوشحال و خوشبختم که چنین همراه وفادار و مهربان و بی همتایی دارم
برگی از دفتر خاطراتم![]()

تقدیم به ان که میداند دوستش دارم اما... ![]()
گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست
گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی
خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست
اگر باز هم …. اگر باز هم او ….
قلبم خسته است![]()
خسته تازه التیام یافته![]()
روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدایا![]()
حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند
اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست
آن دورها …اما چه نزدیک
من دیگر چه دارم که بمانم؟!
همه چی در دست توست![]()

بیاد آرم من آن ایام دیرین...
که تنها بودی و محزون و غمگین...![]()
ز همدردی شدم تک یاور تو...
رهاندم غصه را از باور تو!...
هدف اول فقط دلداریت بود...
مرا فکر نشاط و شادیت بود...![]()
دگر تاب تماشای غم یار...
نبونشد بی اعتنا باشم غمت را ...
و یا بینم ترا در غصه تنها...
ترا در رنج تو کردم حمایت...
نکردم هرگز از دستت شکایت...![]()
و لی کم کم شدم من عاشق تو...
به غمها تک رفیق صادق تو!...
پناهت بوده ام در رنج و غمها...
به اسم اینکه غمگینی و تنها...![]()
به رنجت سر به زانویم نهادی...
ولی در شادیت راهم ندادی!...
.گرفتی در غمت ما را به آغوش...
بدرمانت مرا کردی فراموش!!!![]()
به جهدم دل ز غم آزاد کردی...
مرا ویران و خود آباد کردی!..
ز دلجوئی یک تنهای ناکام...
بناگه پای من افتا د در دام!...
همان قلبی که از بهر تو کوشید...
به ظلم تو لباس غصه پوشید...![]()
چو تنهائی قلبت را شفا شد...
خودش در بی کسی هایش فنا شد!!!...
چو شد با تو رفیق و همره و یار....![]()
بدام زندگانی شد گرفتار...
چو آمد بهر دلجوئی و امداد...
خودش در دام صدها غصه افتاد...![]()
تو تنها نیستی ...تنها منم من!...
که رخت بی کسی را کرده بر تن...
منی که رنگ شادی را ندیدم...
برای تو غمی دیگر کشیدم...
منی که با همه تنهائی خویش...
دلم از بی کس های تو شد ، ریش...![]()
منم که با همه اندوه و دردم ...
خودم را در غمت بیچاره کردم!!!...![]()
![]()

نوشته شده توسط یاس تنها در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین حرف دل ها
جزیره
سنگ قبرم را نمیسازد کسی ,مانده ام در کوچه های بی کسی , بهترین دوستم مرا از یاد برد , سوختم خاکسترم ر
خدایا آنکه تورا دارد چه نداردو آنکه تو را ندارد چه دارد؟
غربت آن نيست كه تنها باشی فارق از فتنه فردا باشی غربت آنست چون قطره آب تشنه دیدن دریا باشی غربت آنست
تو بی نهایت ...
تو منو تنها گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي .....توي كوچهاي غربت دنبالم حتي نگشتي ...
دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت بشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم...!!
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت :
خسته تر از همیشه....تنهای تنها...یه عالمه بغض....بی کس بی کس...نا امید نا امید