تبليغاتX
head> غبار پشت شیشه میگه رفتی...

تو بی نهایت ...

سلام ... خوبین؟! خوشین؟!! ممنونم از همه ی شما دوستای گلم که من و تنها نذاشتید

ممنونم به خاطره تمام مهربونیاتون.... 

امروز میخوام

دوتا از شعرای خوشمل شادمهر عقیلی بذارم این قدر نازه...

و تقدیم کنم به مهربون و عزیز خودم که می دونم یکی از طرفدار های شادمهره...

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بووووس بوووووس

 

تو بی نهایت شب

وقتی نگات می خندید

چشمای خیره ی من اندوهت و نمی دید

چرا غریبه بودم با غربت نگاهت ؟؟!!

تصویرم و ندیدم تو چشم بی گناهت

کاشکی برای قلبت یه اسمون می ساختم

روح بزرگ تورو چرا نمی شناختم ؟!!


ایینه گریه می کرد وقتی تورو شکستم

ستاره پشت در بود وقتی درهارو بستم

تو بودی و سکوت و غروب سرد پاییز

باغچه رو زیرو رو کرد ابرای سرد پاییز

حالا منه غریبه دنبال تو می گردم

با قلب اسمونی کمک کن تا برگردم

کمک کن تا برگردم... !!

 

                                                                             

عشق من بمون

دلواپسم نزار

بی تو نمی گذره این روزو روزگار

من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی

دارو ندارمی ...

عشق من بمون باز با من بخون این ترانه ی پاک و مهربون

من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی

دارو ندارمی...

می دونم نیستی سر پیمونت می دونم عشقم شده زندونت

می دونم عشقم شده زندونت ...

عشق من بمون

دلواپسم نزار

بی تو نمی گذره این روزو روزگار...

           حرف اخر

           اون روزای رفت رو می خوام چی کار؟!

          اون همه خاطره رو می خوام چیکار؟!!

          وقتی که دیگه کنارم نباشی

    من یه عشق دیگرو می خو ام چیکار؟!!

زندگی با همه خوبیش مال تو

من به جز تو دیگه هیچی نمی خوام

تو بگی می رم و دیگه پیدام نمی شه

حتی تو رویاهات نمی یام...

 


 

نوشته شده توسط یاس تنها در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


تو منو تنها گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي .....توي كوچهاي غربت دنبالم حتي نگشتي ...

"به نام خدایی که قلمزن حسرت هاست"

سلام ... امید وارم که همتون خوبه خوب باشید ... فکر کنم چهار ماهی میشه که نبودم دلم واسه همتون تنگولیده بود... از همتون ممنونم که تنهام نذاشتین و با یادگاری های خوشملتون خوشحالم کردین ... هر جا که هستین براتون ارزوی بهترین ها رو دارم و همتو ن و دوست دارم خیلی زیاد...

راستشو بخواین تمام سعیم اینه که حالا که بعد از مدت ها امدم یه یاسی متفاوت باشم یه یاسی که خودم هم به بودن اون افتخار کنم و اجازه ندم که کسی برام تاسف بخوره ...!!    دلم می خواد حالا که برگشتم همونی باشم که دوست دارم همون یاسی که اهداف بزرگی داشت و برای رسیدن به اونا همه کار می کرد...                                

توی این راه یه دوست خیلی خوب یه مهربون خیلی جاها کمکم کرد و همراهم بود با خیلی از حرفا و صحبت هاش به من یاد داد که مسیر اصلی رو پیدا کنم همین جا ازش یه دنیا ممنونم و امید وارم که " علی " جان هرجا که هستی موفق شاد و سلامت باشی ....!!

داشتم  دیشب با خودم فکر می کردم  و مثل همیشه خاطره می نوشتم " البته مدتی بود که این کارو نمی کردم..." یه دفعه همین طور که فکر می کردم نوشتم:

زندگی با لحظاتش مانند باد و نسیمی از کنار انسان می گذرد و جزخاطره ای ازخود هیچ چیزو اثری باقی نخواهد گذاشت زندگی مانند دریاست دریایی خروشان که با هر موج خود حوادث مختلف می افریند وزندگی را از یک نواختی خارج می کند زندگی مانند کتابی است که نویسنده ی ان خود انسان ها هستند و پس از خود باید مورد استفاده ی دیگران قرار دهند زندگی مانند یک مهمان است ولی مهمانی که مدت خیلی زیادی در کنار انسان نخواهد ماند پس چه بهتر که از این مهمان با لبخند پذیرایی کنیم ...!!!

کاش بشه که در زندگی در برابر مشکلات به خوبی ایستادگی کنیم ....

 

می خواهی بروی ؟!
پس بی بهانه برو
!
بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را
...
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ،

و من می دانم :
محبت ساختگیـت ، عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،

آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~

هرگز گمان مکن که
:
به سان راهها بر گامهايت پهن می شوم ،

و التماست ميکنم که برگردی تا چشمانم را سايبان شوی !
نمی گويم تو کوه سرفرازی ،

نمی گويم درمانم در دستان توست ،
نمی گويم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !
نمی گويم که قلبم به تو محتاج است ،

نمی گويم که بی تو زندگی سراب است ،
که نفسهايم بی تو به شماره خواهند افتاد ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~

نه محبت پول خرديـست در دستان تو ،

و نه من گدايی هستـم دست گشوده فرا روي تو !
نه ، نه عزیزم ، اين ممکن نيست
!
چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نيست
...
مي خواهی بروی ؟

اين راه ، اين هم تو !
ولی حالا که می روی ، بدان
:
مدتها برای من همه چیز بودی ، مدتها برای من زندگی بودی

اما حال که میخواهی بروی با اینکه برایم باور کردنی نیست اما برو

برو و مطمئن باش من هم خدایی دارم

خدایی که شکایت ترا پیش او خواهم برد ... با گریه هایم ... با آه هایم

اما فراموش نکن که یک روز هم همین بلا به سر تو خواهد آمد

بایست و ببین آن زمان را

آن وقت است که میفهمی که من چه زجری در رفتن تو کشیدم و هیچ نگفتم

آن وقت است که میفهمی دل شکستن را طعمی تلخ تر از زهر است
آن وقت است که در رفتار امروزت تفکر میکنی

اما باید بدانی که زمانی که باید فکر میکردی ... نخواستی فکر کنی

و آن زمان نیز برای فکر کردن دیر است


~~~~~~~~~~~~~~~~~

مي خواهي بروي ؟

پس نه حرفی بزن و نه چيزی بگو ،
ديگر حتی نگاهـم هم نکن !
نيست شو چون غريبه ها در مه و دود
...
دلبستـه چه چيزی بودی ، که نـتوانستی بگويی ؟
!
و اکنون در پی ديدن هزاران عيب منی
!
مي خواهی بروی ، بي بهانه برو
...

~~~~~~~~~~~~~~~~~

از تو گـسـستـه ام دیـگـر ،

و اینک آتش درونم را آرامشـیسـت ...
دشمن جاودانی ام
:
اکنون باید یاد بگیری ،

که چگونه با تمام قلب عاشق باشی .

~~~~~~~~~~~~~~

نه نیاز به دعایت دارم ،

و نه انتظار نگاهی به وداع ...
کمی شراب ، التهاب دل را فرو می نشاند ،

و تاریکی شب آن را می پوشاند .
من اینک رها شده ام ، با زندگی آسوده
...
خوابی سنگین خواهم کرد
!
تا سپیده دمان با بانگ خود ،

شادی را برایم به ارمغان آورد ...
جدایی از تو هدیه ایـسـت ،

و فراموشی تو نعمتی !
اما عزیز من ، آیا مردی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نـهـادم ،
همانند من بر دوش خواهد کشـیــد ...؟

 

امروز حرف اخرم اینه که

من می تونم و باید بتونم ...

مدت هاست که رفته اما دیگر بود و نبودش

برایم یکی است

حتی امدن و رفتن کس دیگری هم برا یم فرقی ندارد

هیج وقت عاشق نبودم

نیستم و نخواهم شد

به نظرم دوست داشتن زیبا تر است

اما برای کسی که ارزش داشته باشد...


 

نوشته شده توسط یاس تنها در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت