درباره وبلاگ

من یاس تنها که باغبونم گذاشت و رفت .
من موندم و خاطره های خوب و بد
این وبلاگم برای گفتن حرفای دلم ساختم
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
توی تنهایی شب
خستگی نشسته بود
یه گلی به نام ناز
که بودش همه نیاز
با خدای خود می گفت
درد دل یه دنیا راز:
"ای خدا دلمو نگا
که گرفته بدجوری
لحظه های تلخ من
می گذرن همین جوری
روزا رو آه می کشم
شبامم همش غمه
خدایا جواب می خوام
کمکم کن این دفعه"
گاهی بارون چشاش
میون نوشته هاش
می چکید دوون دوون
مثه یه جوی روون
گیسواش رنگ طلا
واسه اون سیاهیا
کرده بود چراغونی
جشن گرم ناله ها
تو نگاش طعم عسل
لباشم پر از غزل
می دونست تنها شده
از همیشه تا ازل
حس نرمی تنش
با طنین ماتمش
یخ می زد یواش یواش
خالی از داغ صداش
نازنین تر از یه خواب
توی آغوش سراب
شبنم خاطره هاش
موج می شد از توی آب
نازی باز ادامه داد
شعر می گفت، گریه می داد:
"خدایا یادت میاد
تو به من گفتی یه بار
خنده هاتو قدر بدون
یا بارون بشو ببار
حالا من یه عالمه
ابرمو پر از صدا
دوست دارم گریه کنم
با یه آواز، یه دعا
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سايت هاي مفيد
POWERED BY

script
language="JavaScript1.2">
function disableselect(e){
return false
}
function reEnable(){
return true
}
//if IE4+
document.onselectstart=new Function ("return false")
//if NS6
if (window.sidebar){
document.onmousedown=disableselect
document.onclick=reEnable
}

برگی ازدفترخاطراتم....
روزها سپری می شوند و ماهها و سالها در پی هم می گريزند..
و من همچنان در حسرت لحظه ای لبخند می سوزم...
ماهها و سالها طی می شوند و من در حسرت ديدار دو چشم مملو,
از شادی می سوزم...دو چشمی که لحظه ای اشکی از آن نچکد!
لحظه ای,دقيقه ای و حتی ثانيه ای نگريد...!
ماهها و سالها می گذرند و من همچنان در اندوه باقی می مانم!
روزها و ماهها می گذرند و من منتظر معجزه ای هستم!
معجزه ای نه چندان بزرگ!بلکه به اندازه ای که
قلب شکسته ی مرا مرحمی باشد...!
ماهها و سالها سپری می شوند سپری می شوند و من نمی توانم
بخندم! نمی توانم بگويم,بگويم دوستت دارم! زيرا قلبم
به اندازهای سنگدل شده که دريغ از گفتن يک
دوستت دارم است...
روزها,ماهها و سالها پشت بر پشت يکديگر می گريزند و من
بی آنکه خود بدانم و بفهمم زندگی می کنم,وقت تلف می کنم!
گذر زمان را حس نمی کنم...
زيرا زمان با سرعت بی نهايت خود دريغ از همه چيز و همه کس
بی توجه می گذرد!
و من هر روز بيش از ديروز بر پشت اين پنجره ی ترک خورده
می ايستم و در حسرت مرگ ميميرم و زنده می شوم...

منم ، دلتنگ دلتنگم
، منم ، يک شعر بيرنگم
، منم ، دل رفته از چنگم ،
منم ، يک دل که از سنگم ،
منم ، آواز طولاني ،
منم ، شبهاي باراني ،
منم ، انسانيم فاني ، خداوندا تو ميداني ...
منم ، در متن يک دردم ،
منم ، برگم ، ولي زردم ،
منم ، هستم ، ولي سردم ،
منم ، مُرده م ، منم مُرده م ،
منم ، يک بغض پر باران ،
منم ، غمهاي بي سامان ،
منم ، هستم دراين زندان
منم ، زخمهاي بي درمان
منم ، دارم تب و تابي ، ز تنهائي ، ز بيتابي ،
منم ، رفته به گردابي ، مرا بايد که دريابي. . .

حرف اخرم...
آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .
آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .
آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .
آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
آموخته ايم
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند
. . . .
نوشته شده توسط یاس تنها در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
آخرین حرف دل ها
جزیره
سنگ قبرم را نمیسازد کسی ,مانده ام در کوچه های بی کسی , بهترین دوستم مرا از یاد برد , سوختم خاکسترم ر
خدایا آنکه تورا دارد چه نداردو آنکه تو را ندارد چه دارد؟
غربت آن نيست كه تنها باشی فارق از فتنه فردا باشی غربت آنست چون قطره آب تشنه دیدن دریا باشی غربت آنست
تو بی نهایت ...
تو منو تنها گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي .....توي كوچهاي غربت دنبالم حتي نگشتي ...
دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت بشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم...!!
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت :
خسته تر از همیشه....تنهای تنها...یه عالمه بغض....بی کس بی کس...نا امید نا امید